جاي تو خالي ....
تهران که بودم گاهي اوقات دلم پر مي کشيد واسه يه لحظه گره زدن انگشتهام تو زردي پنجره فولاد و نشستن کنار حرم و تماشا ،فقط تماشاي حرم و کبوتراش ... پر مي کشيد واسه چشمايي که مي دونستم نگام مي کنن از يه گوشه حرم و بازهم منتظرن تا تموم گلايه ها و غصه هامو بشنون ،آه آقاي عزيز و دوست داشتني من! ديشب باز توي حرمت بودم باز حسودي کردم به کبوترات و چشم گردوندم دورحرمت و انگار که آخرين باره ميام اونجا گوشه گوشه خونتو نگاه کردمو به ذهن سپردم.
باز سمانه بود و کلي حرف نگفته که گذاشته بود واسه سنگ صبور مهربوني مثل تو . شبها حرمت خيلي زيبا ميشه درست مثل يه تابلوي زيبا با يه زمينه آبي که يواش يواش داره به مشکي ميزنه ، گنبدت طلايي تر ميشه و آدم از هميشه بي تاب تره و هوايي تر براي ديدنت . مثل هميشه اين شعرو توي گوشت زمزمه مي کنم تا باز خودمو برات لوس کنم و باز اشکامو بريزم روي گونه مو تو با دستاي مهربونت پاکشون کني .... خيلي دوست دارم
خشکيده امو کوير در فکر بهار
يک ذره فقط بر سر من مهر ببار
آقا به خدا خواسته ام يک چيز است
اندازه آهويي مرا دوست بدار