RSS  Atom  |   خانه |   شناسنامه |   پست الکترونيک |  پارسي بلاگ
اوقات شرعي

ناز آهو

   1   2      >
+ راز (سه‏شنبه 29/5/1387 ساعت 1:7 صبح)


هيچوقت نگوبيزارم از چشمات


هيچوقت نگومن دوستت دارم


مثه يه رازي و خودم مي خوام


پرده از احساس تو بردارم


کي ميگه دوري از تو و دستات


مثه يه رنجه مثه کابوسه


وقتي نگات آرومو آهسته


از دورهم چشمامو مي بوسه


آرامشي ميده به قلب من


مثه يه حس پاک و مادر زاد


احساس زيباي فراموشي


حس رهايي توي دست باد


هر لحظه ضرباهنگ نبض  من


با رقص احساست هماغوشه


حتي همينکه حس کنم هستي


روحم لباس تازه مي پوشه


ميگن که شرط زندگي باهم


ديواره و آغوشو يک سقفه


من دوستت دارم بدون شرط


بي سقف، بي آغوش ،بي وقفه


 


 


  • نويسنده: سمانه مهرباني

  • نظرات ديگران ( )

  • + عکس هاي يادگاري از حرم... (دوشنبه 28/5/1387 ساعت 6:24 صبح)

  • نويسنده: سمانه مهرباني

  • نظرات ديگران ( )

  • + جاي تو خالي... (جمعه 25/5/1387 ساعت 11:43 عصر)

    جاي تو خالي ....


    تهران که بودم گاهي اوقات دلم پر مي کشيد واسه يه لحظه گره زدن انگشتهام تو زردي پنجره فولاد و نشستن کنار حرم و تماشا ،فقط تماشاي حرم و کبوتراش ... پر مي کشيد واسه چشمايي که مي دونستم نگام مي کنن از يه گوشه حرم و بازهم منتظرن تا تموم گلايه ها و غصه هامو بشنون ،آه آقاي عزيز و دوست داشتني من! ديشب باز توي حرمت بودم باز حسودي کردم به کبوترات و چشم گردوندم دورحرمت و انگار که آخرين باره ميام اونجا گوشه گوشه خونتو نگاه کردمو  به ذهن سپردم.


    باز سمانه بود و کلي حرف نگفته که گذاشته بود واسه سنگ صبور مهربوني مثل تو . شبها حرمت خيلي زيبا ميشه درست مثل يه تابلوي زيبا با يه زمينه آبي که يواش يواش داره به مشکي ميزنه ، گنبدت طلايي تر ميشه و آدم از هميشه بي تاب تره و هوايي تر براي ديدنت . مثل هميشه اين شعرو توي گوشت زمزمه مي کنم تا باز خودمو برات لوس کنم و باز اشکامو بريزم روي گونه مو  تو با دستاي مهربونت پاکشون کني .... خيلي دوست دارم


    خشکيده امو کوير در فکر بهار


    يک ذره فقط بر سر من مهر ببار


    آقا به خدا خواسته ام يک چيز است


    اندازه آهويي مرا دوست بدار


  • نويسنده: سمانه مهرباني

  • نظرات ديگران ( )

  • + دلشوره هاي تابستاني يک دختر... (جمعه 25/5/1387 ساعت 11:38 عصر)

    خيلي سخته بي بدرقه نگاهي شهري رو ترک کني و بري .اينهمه تنهايي اونم تو شهر به اين شلوغي!


    دلم ميخواد تموم پاييزو اينجا توي خونه بمونم اما ميدونم که نميشه و مهر بايد پايان نامه به بغل تهران باشم واسه جلسه دفاع و شايد خيلي زودتر از اون براي شروع يک زندگي تازه و قدم گذاشتن به دنياي ناشناخته اي که از بچگي آرزوشو داشتم و روياي زيبا و دست نيافتني من بود رويايي که شايد به خاطرش مجبور بشم از خيلي از زيباييها  و ظرافتهاي دخترانه م چشم بپوشم . و همه لذتهامو از خودم دور کنم و بذارمشون پشت يه ديوار ،يه ديوار به بلندي شش ماه! خدا مي دونه ! که چي در انتظارمه اما هر چي هست خودمو آماده کردم واسه پذيرفتن و استفاده از لحظه لحظه ش! اينم قسمتي از زندگيه ! رسيدن به هر آرزويي بهايي داره و من ميخوام شغل مورد علاقمو انتخاب کنم و توي اين آشفته بازار چنگ زدن به هر شغلي که همه دل مي دن به خواسته ها و ناخواسته ها من اوني بشم که دوست دارم و هميشه دوست داشتم....


     


  • نويسنده: سمانه مهرباني

  • نظرات ديگران ( )

  • + يه بعد از ظهر بهاري زيبا +چيپس +آب +لبخند (جمعه 4/5/1387 ساعت 11:1 عصر)

  • نويسنده: سمانه مهرباني

  • نظرات ديگران ( )

  •    1   2      >

    ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
  •   بازديدهاي اين وبلاگ
  • امروز: 8 بازديد
    بازديد ديروز: 36
    کل بازديدها: 1479 بازديد
  •   درباره من
  • ناز آهو
    سمانه مهرباني[19]
    سمانه مهرباني،ترم آخرکارشناسي ارشد روانشناسي ،متولد مشهد،عضو انجمن قصه نويسان خراسان بودم و دانشجوي دانشگاه فردوسي ،مثل همه فرزندان آدم نمي دونم به تاوان چه گناهي دانشجوي دانشگاه الزهرا شدم ...!
  •   مطالب بايگاني شده
  •   اشتراک در خبرنامه
  • نام:

    ايميل:

     

  •  لينک دوستان من

  •  لوگوي دوستان من













  •   آهنگ وبلاگ من